تبليغاتX
* زندگی: روزهایی که میگذرند *
* زندگی: روزهایی که میگذرند *
عشق يگانه منبع نيرو و قدرت شماست
قالب وبلاگ
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 18:21 ] [ سمیرا ] [ ]
دغدغه خود را در آغوش بگیر
و بخواب
هیچ کس آشفتگی‌ات را شانه نخواهد زد
این جمع پر از تنهایی ا‌ست . . .

[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 23:16 ] [ سمیرا ] [ ]
زن همیشه زیباست
گاهی انتقــام جو و گاهی عـاشق پیشه
می آفرینــد و گاهی میمیرانــــد !
با هر خطایی دلگیر و با پرســتش آرام میگیرد
گویا ، " زن " نیز طبع خــدایی دارد...
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 23:14 ] [ سمیرا ] [ ]
  • خوشبختی یعنی هماهنگی آرزوها با حوادث روزگار. 
  •  
  • اگه یک روز تنها شدی.اگه دیدی بغض کردی و دلیل گریه کردن پیدا نمی کنی بدون که دل خدا برات تنگ شده و می خواد صداش کنی.
  • با مشکلات می جنگیم تا به آسایش برسیم وقتی به آسایش رسیدیم آن را غیر قابل تحمل میدانیم.

     

  • عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


    . آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند


    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.

    . آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

    آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


    . آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

    شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
  •  (تواضع بی جا آخرین حد تكبر است)

  • [ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 18:9 ] [ سمیرا ] [ ]

    اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

    و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

    و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

    و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

    آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

    بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

    برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

    از جمله دوستان بد و ناپایدار،

    برخی نادوست، و برخی دوستدار

    که دست کم یکی در میانشان

    بی تردید مورد اعتمادت باشد.

    و چون زندگی بدین گونه است،

    برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

    نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

    تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

    که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

    تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

    و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

    نه خیلی غیرضروری،

    تا در لحظات سخت

    وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

    همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

    همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

    نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

    چون این کارِ ساده ای است،

    بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

    و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

    و امیدوام اگر جوان که هستی

    خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

    و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

    و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

    چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

    و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

    امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

    به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

    وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

    چرا که به این طریق

    احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

    امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

    هرچند خُرد بوده باشد

    و با روئیدنش همراه شوی

    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

    بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

    زیرا در عمل به آن نیازمندی

    و برای اینکه سالی یک بار

    پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

    فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

    و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

    و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

    که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

    باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

    اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

    دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

     

    [ یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 ] [ 11:44 ] [ سمیرا ] [ ]

     عشقی که یک زن و مرد جوان را چون جاذبه ای به هم می کشد و

     چنان نیرومند است که همه پیوندهای دیرین فرد را با همه چیز و همه

     کس ناگهان میبرد تایک پیوند بماند، و همه احساس هارا می میراند و

     تعطیل می کند و با در سایه می گذارد تا تنها همین احساس جان

    بگیرد،و سراپای وجود را فراگیرد یا تمام اندام های روح را فلج

    کند ...عشق نیست ،عشقه است. 

    انسان آن را انتخاب نکرده است او است که آدمی را انتخاب می کند و 

     او مامور طبیعت است و اقتضای سن ومزاج و نشانه آن است که 

     طبیعت می خواهد توطئه ای را که برای دو تن چیده است آغاز 

     کند ...و نمیگویم این توطئه ی بدی است ،هرگز. کار طبیعت است و 

     خواست خدا.هم چون دم زدن، آشامیدن و خوردن کار کردن ،خوابیدن

     و بالاخره زاییدن و روییدن و جوان شدن و خلاصه قطعه ای از زندگی 

     که ما" سوژه" ی آنیم و صفتی و حالتی از روح و تن ما که هیچ کاره 

     ی آنیم. 

    بنابراین عشق چیزی است مثل سرخک که هر جوانی باید یک بار در 

     زندگی آن را بگیرد 

    پس این نوع  عشق که آن همه از آن سخن می گویند بیشتر به شناسنامه 

     ما مربوط است تا خود ما،پس این را عشق نگوییم ،جوشش خون

     بگوییم و انقلاب غریزه و اريضه ی طبیعت و دیگر همین. 

     

    عشق ،عارضه ای که ناگهان بر دو جنس آماده ازدواج مستولی می شود 

     نیست .عشق یک درس ظریف و پیچیده است

    ....و این زیباترین فرزند یک ازدواج است، طفلی که هر روز از روز

     قبل بالیده تر و هرشام از شام دیروز سیراب تر میگردد و پدر و مادر 

     را روز به روز در خود می مکد و هردو را ساعت به ساعت لقمه نان

     میکند میبلعد و می نوشد و میخورد تا تمام شوند،تا هر دو در اوپایان 

    می گیرند ،تا دو تا نیست شوند و یکی گردند ، و من و تو، او شوند،و

     آنگاه هر دو در او به سرمی برند و هر دو از دم او نفس می زنند و از 

     چشم های او می ببینندو از حلقوم او می خندند و می گریند و با لب

    های او حرف میزنند و در سینه او می تپند و در رگ های او جاری  

    می شوند ... و اینچنین در او زندگی می کنند و تنها با او هستند  

    و او...و دیگر هیچ. 

    و او "عشق" نام دارد . حال می توان گفت که عشق وجود دارد و 

     می توان با آن ایمان یافت. 

    عشق را باید ساخت عشق موجودی نیست که آن را بیابند عشق یک 

     هنر است باید آن را آموخت و آفرید .. 

    عشق عارضه ای نیست که بر دو بیگانه افتد و آن دو را به سوی هم 

     کشد ،عشق غزلی است که دو شاعر آشنا هر یک مصرعی از آن را 

     می سرایند...

    [ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ] [ 8:55 ] [ سمیرا ] [ ]


    بزرگترین عیب آن است که چیزی را زشت بدانی که خود

    به همانند آن گرفتار هستی

     

     

    هر گفتار و کرداری را با ترازوی عقل بسنجید اگر نیک آمد به

    پیروی از آن بپردازی

     

     

    در هر اجتماعی که بیشتر قسم خورده شود،

    آن اجتماع خراب تر و مردمش دروغگو تر اند!!!

    دنیا برای تو شیوا ترین پند آموز است ،

     


    اگر پند پذیر باشی!!!

    دستی که خدمت می کند ، قطعا، از زبانی که دعا

    می کند مقدس تر است!!!
     
    [ سه شنبه هفتم مهر 1388 ] [ 21:2 ] [ سمیرا ] [ ]
     
     
    عیدتون مبارک
     
    صدای پای عید می آید و دل مومن بر سر دو راهی آمدن عید رمضان و رفتن ماه رمضان بلا تکلیف است.. از آمدن آن یک دل شاد باشد یا از رفتن این یک محزون؟ عید فطر پاک ترین و عیدترین عیدهاست چرا که پاداش یک ماه عبادت و شست و شوی جان در نهر پاک رمضان است.



    عید فطر.. عید پایان یافتن رمضان نیست.. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.. چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نوبا جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش.. با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم.. اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم.. عید فطر عید ما نیست.

    از این روست که در دعای قنوت نماز عید فطر می خوانیم:

    اسئلک بحق هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و اله ذخراً و مزیداً
    "از تو خواهم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد و آل او ذخیره و فزونی ساختی

    [ شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 ] [ 10:8 ] [ سمیرا ] [ ]

     

    شما آهن ربايي زنده هستيد ،

     در مورد هر چه بينديشيد همان را به خود جذب مي كنيد !

     

    ********

     

    آنان که با زندگی می سازند ،  زندگی را می بازند

           با زندگی نساز ،زندگی را بساز .

    [ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ] [ 11:23 ] [ سمیرا ] [ ]

    آخر ساعت درس يک دانشجوي دوره دکتراي نروژي ، سوالي مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم مي آييد،جهان سوم کجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم که روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي کنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.

    پروفسور محمود حسابي

    [ دوشنبه دوم شهریور 1388 ] [ 10:41 ] [ سمیرا ] [ ]
    .: Weblog Themes By Pichak :.

    درباره وبلاگ

    گزينش امروز ما ، برآيند انديشه ها و راه بسيار درازيست که تا کنون از آن گذشته ايم . اين گزينش مي تواند سيماي نوي را از ما به نمايش بگذارد .